منوچهر خان حكيم
17
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
در گذر كوچه ايستاد و ادهم متوجّه خانهء استاد شد . چون به در خانه رسيد ، حلقهاى بر در زد . شهاب به عقب درآمد و آواز ادهم را شناخت و در باز كرده او را اندرون آورد ، كه اعتماد كلّى به وى داشت و از نجم هميشه شريرى مشاهده مىنمود و به سبب همين او را اندرون خانه نبرد . پس رو به ادهم كرد و گفت : اى فرزند ! مهمان عزيزى امشب وارد شده است و مىبايد در خدمت او كمال سعى به جاى آورى ، و دست او را گرفته به درون خانه برد . نسيم ، متغيّر شد . شهاب چون نسيم را متغيّر ديد گفت : اى سرهنگ ! دغدغه به خاطر مرسان ، آن شاگرد كه شرير و بدذات بود ، او را به اندرون راه ندادم و از اين جوان ( 10 ) اعتماد كلّى دارم . پس شهاب به دوزانو نشست و ادهم در برابر نسيم ، دست بر سينه گرفته ، ايستاد . [ گرفتار شدن نسيم و آمدن آتشافروز براى نجات او ] اما چون قضا كار خود را مىكند ، ادهم فراموش كرد كه اوّل برگردد و نجم را پى سر كند « 1 » و بعد از آن خود پيش استاد رود . كه نجم بر سر كوچه لحظهاى انتظار كشيده ديد كه ادهم نيامد . برخاست متوجّه خانهء شهاب گرديد . چون به در خانه رسيد ، ادهم را نديد . با خود گفت اگر استاد مرا پى سر كرده باشد و ادهم را به درون برده باشد ، دانم چه بر سرش بايد آورد . پس آن مادر به خطاى شرير ، كمند از كمر گشود ، بر لب خانهء شهاب بند كرد و دست بر كمند زده ، داخل بام شد و از عقب روزنه نگاه كرد ، ديد كه ارسطوى حكيم به فرّ و ناز تمام خوابيده است و نسيم عيّار نشسته و ادهم در برابرش دست به سينه ايستاده است . گفت : اين مرد سفيه بىعقل را ببين كه مرا غير مىداند و ادهم را محرم خود ، و دشمنان والى را مىآورد و در خانهء خود جا مىدهد . من همين لحظه دانم چه بر سرش بايد آورد . اين بگفت و از بام فرود آمده روانهء چارسو شد . چون به دهنهء چارسو رسيد ، سر در پاى ليث نهاده گفت : البشارت البشارت . ليث سرش را برداشته گفت : چه بشارت دارى ؟ گفت : اى سرهنگ ! بدان و آگاه باش كه
--> ( 1 ) . پى سر كردن : باز گردانيدن .